درباره فیلم ترسناک «یادگار» / مقابله با شبح سالخوردگی و از دست دادن حافظه

مجله نماوا، ترجمه: علی افتخاری

«یادگار» (Relic) اولین فیلم بلند داستانی ناتالی اریکا جیمز کارگردان فیلم‌ کوتاه و موزیک ویدیو است. سینماگر استرالیاییِ ساکن ملبورن، تجربیات شخصی عمیق خود را به این فیلم ترسناکِ احساس‌برانگیز تزریق کرده است، که در آن سه نسل از زنان یک خانواده ناچار به مقابله با شبح پیری و از دست دادن حافظه می‌شوند.

امیلی مورتیمر، رابین نوین و بلا هیتکوت در فیلم تحسین‌شده «یادگار» بازی می‌کنند که اولین بار در دنیا ۲۵ ژانویه ۲۰۲۰ در جشنواره فیلم ساندنس روی پرده رفت. جیک جیلنهال و برادران روسو جزو تهیه‌کنندگان این فیلم هستند که سال گذشته در جوایز گاتام در نیویورک در دو بخش بهترین فیلم بلند داستانی و جایزه فیلم منتخب تماشاگران نامزد بود. «یادگار» در وبسایت راتن تومیتوز بر مبنای ۱۶۳ نقد نوشته‌شده ۹۱ درصد آرای مثبت منتقدان سینما را کسب کرده و متوسط امتیاز آن ۷.۶۵ از ۱۰ است.

وقتی کِی (مورتیمر) از ناپدید شدن مادر پیر خود ادنا (نوین) که به آلزایمر مبتلاست مطلع می‌شود، با دخترش سَم (هیتکوت) راهی خانه دورافتاده ادنا می‌شود. به نظر می‌رسد این ملک قدیمی و ترسناک در تسخیر شخصیتی شوم است، وقتی ادنا پس از چند روز، ناگهان به خانه برمی‌گردد، پرسش‌هایی مطرح می‌شود. آیا فضای خانه بازتاب وضعیت عاطفی شکننده اوست، یا از آن تغذیه می‌کند؟

«یادگار» با ترکیب یک موضوع حساس با حال و هوا، در فاصله نزدیک با «سینت ماد» (به کارگردانی رز گلس)، یکی دیگر از فیلم‌های ترسناکِ بحث‌انگیز سالِ پردردسر ۲۰۲۰ حرکت می‌کند.

ناتالی اریکا جیمز و رابین نوین

اریکا جیمز که گرایش او به «افسانه‌های تاریک‌تر»، داستان‌های گوتیک و ترسناک با اِلمان‌های رئالیسم جادویی، به دوران کودکی‌اش بازمی‌گردد، در بزرگسالی شیفته فیلم‌های ترسناک آسیایی شد، که رد پای این علاقه در فیلم «یادگار» مشهود است. او در این گفت‌وگو درباره منابع الهام پشت اولین فیلم بلند داستانی‌اش، و این که چرا اهمیت دارد یک فیلم ترسناک فقط ما را نترساند، بلکه کاری کند که دغدغه خاطر پیدا کنیم، صحبت کرده است.

بلا هیتکوت

اولین فیلم بلند داستانی شما ایده‌های بسیار جسورانه و جالب را با هم تلفیق می‌کند. چه چیزی الهام‌بخش این پروژه بود؟

ایده از یک جای واقعاً شخصی آمد. مادربزرگ من چند سال قبل از این که از دنیا برود، آلزایمر داشت، و حدس می‌زنم بسیاری از آنچه در فیلم می‌بینیم مشاهدات شخصی من باشد. این همچنین شامل نوع تغییر رابطه او با مادر من، با گذشت زمان بود. درواقع نوشتن فیلمنامه را در سفری به ژاپن برای دیدن او شروع کردم. متأسفانه در این سفر، برای اولین بار، او نتوانست من را به یاد بیاورد. این احساس را به خاطر می‌آورم که یک نفر که چهره‌اش دقیقاً به قبل شباهت داشت، کسی که با عشق و آشنایی به من نگاه می‌کرد، ظاهراً به شخص دیگری تبدیل شده بود. در همان زمان، او در یک خانه ژاپنی کاملاً سنتی و وحشتناک زندگی می‌کرد که همیشه در کودکی واقعاً از آن می‌ترسیدم. این افکار دور هم جمع شدند و این نقطه شروع فیلم بود.

فیلم با ایجاد یک تعادل ظریف، سوژه‌های پیری و خاطره را با انتظارات مخاطب‌پسند و لذت‌بخش ژانر وحشت مخلوط می‌کند. چگونه از گرایش‌های نهفته شوم استفاده کردید تا جنبه واقع‌بینانه‌تر فیلم را افزایش دهید؟

خوب، می‌دانید، برخی لحظات زندگی واقعی نیز می‌تواند بسیار ناراحت‌کننده باشند. بنابراین، از برخی جهات، این لحظه‌ها زندگی را به حد فوق‌العاده فراطبیعی می‌رساند. می‌توان مبتلایان به آلزایمر را در حال صحبت با افرادی دید که در اتاق نیستند، و اغلب، آن‌ها می‌توانند در دو بازه زمانی قرار بگیرند، و با افرادی که مدت‌هاست از دنیا رفته‌اند صحبت کنند. این خیلی اتفاق می‌افتد. فکر می‌کنم این حالت، خود را به یک داستان با چارچوب ترسناک اضافه می‌کند، و قرار گرفتن شما در ژانر وحشت، این رانش روایی را برای بیان داستان فراهم می‌آورد. جای امیدواری هم هست که مضامین تیره‌تری را نیز به‌خوبی حمل کند. من از برخی جهات بسیار تحت تأثیر وحشت از نوع گوتیک هستم. غالباً این حس وجود دارد که رویدادها را می‌توان با چیزهای واقعی توضیح داد. این محدودیت، و تعلیق که مخاطب را در آن رها می‌کنید، و این ذهنیت که «یادگار» خود یک تجربه کنترل‌شده است، احتمالاً الهام‌بخش ساختار فیلم بود.

رابین نوین

جالب است که به داستان‌های گوتیک اشاره کردید. هنگام تماشای «یادگار»، ابهام چیزی مانند رمان «سخت‌تر شدن اوضاع» هنری جیمز تداعی می‌شود. آیا تحت تأثیر مضامینی ازاین‌دست قرار داشتید؟

بله، کاملاً. این که چنین داستان‌هایی تا چه حد عمیقاً روان‌شناختی هستند، از مواردی است که خیلی دوست دارم. به‌نوعی، مسئله در مورد راوی غیرقابل اعتماد است. ما واقعاً سعی کردیم این مورد را طوری به «یادگار» اضافه کنیم که داستان بر مبنای آن پیش برود. شما تا آخر حرف خود را رک و راست نمی‌زنید.

فیلم،ما را در فضای ذهنی شخصیت‌هایی قرار می‌دهد که مورتیمر و هیتکوت نقش آن‌ها را بازی می‌کنند، طوری که این پرسش مطرح می‌شود که آیا آن‌ها ترس و اضطراب خود را نشان می‌دهند یا این که چیزی واقعاً شوم در جریان است. طراحی خانه چگونه مکمل این ذهنیت بود؟

حدس می‌زنم ایده خود هزارتو خود از چند چیز ناشی شد. باز هم، خانه مادربزرگم. طبقه بالای خانه او چند اتاق داشت که در آن وسایل جمع شده بود. واقعاً به این ایده وابسته بودم که آنچه در فیلم می‌بینیم، به‌نوعی، بازتاب خاطرات جمع‌شده است. جمع‌شدن، نشانگر تلاش ادنا برای نگه‌داشتن آن خاطرات است. در همان زمان، یک مستند یا فیلمی در یوتیوب دیدم، در مورد شخصی که توصیف می‌کند در خانه خود گم شده است. آن‌ها آلزایمر داشتند، و ایده این بود که به آشپزخانه خود می‌روید، بدون این که بدانید چگونه باید به اتاق خواب خود بروید. از برخی جهات، هزارتو، تجربه کشیدن شدن کِی و سَم به درون آن چیزی است که ادنا با آلزایمر تجربه می‌کند. هنگام طراحی این فضا قصد نداشتیم یک جهان جایگزین یا یک بُعد موازی را تداعی کنیم. می‌خواستیم همچنان احساس شود که بخشی از خانه است. ما از همان زبان معماری استفاده کردیم، درحالی‌که همچنین بر این حس که آلزایمر چطور می‌تواند بر مغز تأثیر بگذارد، متکی بودیم. چیزهایی که تکرار می‌شوند، در جایی که نباید تکرار شوند، و چیزهایی که گم شده‌اند، به‌عنوان مثال، راه‌پله‌هایی که جایی منتهی نمی‌شوند، درهایی که کاربردی ندارند. منطق معماری را به همان روشی به هم ریختیم که آلزایمر بر مغز تأثیر می‌گذارد.

امیلی مورتیمر

فیلم همان کاری را انجام می‌دهد که همه فیلم‌های ترسناک خوب انجام می‌دهند، تشخیص می‌دهد که این وحشت ریشه در شخصیت‌های قابل تشخیص دارد. پس از سرمایه‌گذاری روی تماشاگر، باید حق ورود به حوزه سورئال را کسب کنید. این مسئله برای شما به‌عنوان یک فیلمساز مهم است؟

چیزی بسیار صادقانه در این مسئله وجود دارد. گاهی اوقات دامی است که این همه درام و وحشت روان‌شناختی می‌تواند در آن بیفتد. وقتی یک نویسنده‌ در فیلمی شروع به بازی با واقعیت می‌کند، می‌تواند هر کاری انجام دهد، اما همه چیز باید در یک مجموعه قوانین پایه‌ریزی شود، یا حداقل مبنای آن یک مجموعه گسترده‌تر از قوانین باشد تا تماشاگر مجذوب داستان شود. هیچ چیز بدتر از این نیست که یک فیلم ترسناک ‌ببینید که در آن ارواح می‌توانند هر کاری انجام دهند. می‌توانید دست نویسنده را در آن حس کنید. مثلاً این پرسش برای شما پیش می‌آید که چرا فلانی را کشتند، اما این یکی را نکشتند؟ [می‌خندد] پس، تسلیم نشدن در برابر آن، یک چالش است. قطعاً، وقتی فیلمنامه را برای تأمین بودجه این طرف و آن طرف می‌بردیم، با این واکنش روبرو می‌شدیم که به ترس بیشتری احتیاج داریم. اگر داستان، ترساندن را تضمین نمی‌کند، اینجاست که احساس می‌کنید نویسنده فقط از روی اجبار کار کرده است.

داستان «یادگار» تقریباً به یک استعاره بصری از احساس شخصیت‌ها تبدیل می‌شود. شما از دنیای فیلم‌های کوتاه و موزیک ویدیو می‌آیید و این اولین فیلم سینمایی شماست. چیزی از مراحل ساخت آن فیلم‌های کوتاه و موزیک ویدیوها بود که در ساخت این فیلم به کار ببرید؟

قطعاً. ایده ساختن یک فیلم سینمایی قبل از آن که آن را بسازید بسیار دلهره‌آور به نظر می‌رسد، اما صادقانه بگویم وقتی سر صحنه می‌روید و با گروه خود شروع به کار می‌کنید، همه کارهایی را انجام می‌دهید که در ۱۰ سال گذشته یاد گرفته‌اید. تکنیک‌ها، حرکات دوربین و این نوع موارد. تأمین مالی فیلم نیز بسیار مفید بود. شما همیشه از هر فیلمبرداری چیزهایی یاد می‌گیرید، یا باید یاد بگیرید. چه موفق شوید چه شکست بخورید.

امیلی مورتیمر، رابین نوین، ناتالی اریکا جیمز و بلا هیتکوت

شما سه نسل از زنان یک خانواده را در مرکز داستان قرار داده‌اید و بازیگران فیلم در انتقال ترس عالی عمل می‌کنند، و البته نه به روشی بیش‌ازحد. چگونه ظرافت ترس را از بازیگران بیرون کشیدید؟

باید به خاطر داشته باشید که آن‌ها بازیگران خارق‌العاده‌ای هستند، اما برای من، پروسه تمرین برای صحنه‌های ترسناک خیلی مهم نیست. بیشتر شبیه صحبت کردن در مورد تجربیات مشابه در زندگی ما است. بلا (هیتکوت) آن را «پیوند شوک روحی» می‌نامد. [می‌خندد] مانند تجربه‌هایی در زندگی، وقتی که احساس می‌کنید تقریباً گرفتار شده‌اید، چه ازنظر جسمی و چه احساسی. ما با هم بسیار صادق هستیم و درباره این که چطور باید درباره این چیزها صحبت کرد، یک زبان مشترک داریم. هر بازیگر متفاوت است اما درمورد بلا، با در میان گذاشتن احساسات و تفکراتمان به هم اعتماد کردیم. خیلی متفاوت با نوشتن یک فیلمنامه به‌طور مشترک نیست. شما باید نقاط مشترک را پیدا کنید. و بعد سر صحنه، به‌عنوان مثال برای صحنه هزارتو، بیشتر مسئله ایجاد فضای مناسب برای بازیگر مطرح بود. بلا بین فیلمبرداری این صحنه‌ها کارهایی مانند گوش دادن به موسیقی انجام می‌داد تا خود را در آن حالت حفظ کند. او ازنظر احساسی مجبور بود حدود سه یا چهار روز این کار را انجام دهد. شما در مقام کارگردان سعی می‌کنید و سریع‌تر کار می‌کنید و دائماً بازیگر را در درون صحنه جهت می‌دهید، و تلاش می‌کنید بفهمید شخصیت او چه چیزی را تجربه می‌کند.

اخیراً با رز گلس کارگردان فیلم «سینت ماد» مصاحبه کردیم و از او در مورد افزایش بی‌سابقه زنان فعال در حوزه فیلم‌های ترسناک مستقل سؤال کردیم. نظر شما دراین‌باره چیست؟ فکر می‌کنید مرزهای بیشتری شکسته و صدای بیشتری شنیده می‌شود؟

این ژانر به‌طور سنتی تحت سلطه مردان بوده است. به‌طور کلی حالا در صنعت فیلمسازی، احساس می‌شود برای اولین بار به زنان فیلمساز فرصت بیشتری داده شده است. طبیعی است شاهد افزایش زنان کارگردان در حوزه فیلم‌های ترسناک باشیم چون، البته، زنان فیلم‌های وابسته به این ژانر را درست مثل هر ژانر دیگر دوست دارند، اما برای من، واقعاً هیجان‌انگیز به نظر می‌رسد، زیرا اگر به روانشناسی وحشت فکر کنید، بیشتر به ترس از دیگری بستگی دارد. بازیابی مجدد آن فضاها، چه برای زنان، افراد رنگین‌پوست یا سایر جمعیت‌ها، کاملاً هیجان‌انگیز است. من دائماً از ژانر و نتایج آنچه این روزها منتشر می‌شود، هیجان‌زده و متعجب هستم.

منبع: Flickering Myth

نوشته درباره فیلم ترسناک «یادگار» / مقابله با شبح سالخوردگی و از دست دادن حافظه اولین بار در بلاگ نماوا. پدیدار شد.

مطالب مرتبط